![]() |
![]() |
|
| وقتی خدا هست،وقتی من و تو هستیم،خوشبخترینم.مگر من از دنیا چه می خواهم؟!!! |
|
بر کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش ناگاه یکی کوزه برآورد خروش کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
(...) دلم برای سوختنت می سوزه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آبان1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط بهار |
|
|
امروز به بهشتستان یا همون قبرستان رفتم و با کسی آشنا شدم که هیچوقت موقع زنده بودنش
نتونستم ببینمش فقط وقتی داشتن بدنش و توی مرده شور خانه می شستن و غسل می دادن سیر برای اولین بار دیدمش و ... واکنش خودم جالب بود : هیچ کاری نکردم توقع داشتم غش کنم ، بالا بیارم یا اینکه تنگی نفس بگیرم اما هیچ اتفاقی نیفتاد فقط خنده های عصبی می کردم. اینهمه بدو بدو اینور اونور به قول یه بنده خدایی کلاه حسن و بزار سر حسین و آخرش هم این. تجربه جالبی بود . دلم می خواد یکروز خودم بتونم یک مرده رو بشورم امیدوارم. هنوز صورت اون دختر توی وان موقع شستن از توی ذهنم پاک نمیشه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همین الان که دارم می نویسم به نجمه گفتم بگو گفت: یوسف گم گشته باز آید به کنعان....
یا حق. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط بهار |
|
|
دو روز پیش اتفاقی افتاد که می دونستم برای آروم کردن خودم باید تا جایی که توان دارم راه برم و راه برم و راه برم. اینقدر راه برم که دیگه پاهام قدرت راه رفتن نداشته باشه. دلم می خواست که گریه کنم اما دلیلی براش پیدا نمی کردم چون غمگین نبودم فقط بهت زده بودم. به گذشته نگاه کردم به اون چیزی که طی این سالها بر من گذشت. به جایی که سفر کردم و از من یه آدم دیگه ایی ساخت به همه اون آدمهایی که فکر می کردم صادقترین هستند و نبودند و آدمهایی که هرگز فکر نمی کردم بتونم عشق ورزیدن بهشون رو دوباره یاد بگیرم مثل مادرم ولی یاد گرفتم... به راهی که توش پا گذاشتم و هزار بار ازش منحرف شدم ولی باز برگشتم ... راهی که بخاطرش هزاران بار تحقیر شدم، متهم شدم، مواخذه شدم. راهی که بخاطرش هزاران بار فریاد زدم و ازش دفاع کردم. هر چی بیشتر فکر می کردم ، می دیدم که طی این سالها فریاد و جنگ تنها چیزی که الان دلم می خواد فقط سکوته فقط سکوت. دیگه دلم نمی خواست داد بزنم ، دیگه دلم نمی خواست گریه کنم، دیگه دلم نمی خواست به کسی ثابت کنم که کی هستم و چی فکر می کنم . یه حس عجیبی در وجودم موج می زد که حرف زدن ازش برام خیلی سخته... کنار پنجره اتاق نجمه که ایستاده بودم فقط حس کردم که هرچی بیشتر سکوت می کنم بیشتر احساس قدرت می کنم ... دلم می خواد فقط سکوت کنم و به این حس عجیبی درونی گوش کنم . دلم می خواد برم توی همین هفته قبرستان و این کارو می کنم . اونجا تنها جایی هست که آرامش مطلق رو در خودش داره و وقتی تعادلت بهم می ریزه بهت یادآوری می کنه که زندگی رو چطور باید زندگی کرد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیروز وقتی توی کارگاه طراحی استاد داشتم طراحی می کردم همون طور که روی زمین نشسته بودم نرده های تراس کارگاه من و یاد نرده های طبقه بالای مسجدالحرام انداخت یهو بغض گلو م و گرفت و یاد این بیت افتادم: رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود... وقتی استاد وضو گرفت که نماز بخونه بهش حسم و گفتم. گفت: تمرین کن تا می تونی تمرین کن دلم می خواد یه روزی کعبه رو همونجوری که می بینی بکشی. ولی قبلش باید تا می تونی گلدون و کاسه و کوزه بکشی. استاد راست می گفت : پله ها رو یکی یکی باید بالا رفت. یا حق. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط بهار |
|
|
وقتی ۵ ساله بودن با خواهر نا تنی اش هر روز صبح کارشون این بود که برن از لای در اتاق مادر و دید بزن که داره لباس عوض می کنه و اینکار مدتها تکرار میشد . تا اینکه یه روز عصر طبق معمول همیشه که عزیز صداشون می زد برای عصرانه. میرن روی پای عزیز می شینن و می گن : عزیز ! این چیه که مامان زیر لباسش می بنده؟!!! عزیز اول نمی فهمه چی می گن؟ چی مادر ؟ بعد جفتشون خجالت می کشن. فخری به فریبا نگاه می کنه بعد با خنده بلوزش و می زنه بالا نشون می ده بعدم جفتشون از خنده غش می کنن . عزیر می گه آهــــــــــــــــــان . از اونها که خانمها می بندن. فردا بعد ازظهر جفتشون از همونها که خانمها می بندن . بسته بودن عزیز می گفت : آخه شما می خواین این و به کجاتون ببندین هنوز ۵ ساله تونه. ولی این دوتا عشق می کردن از چیزی که عزیز براشون دوخته بود.... یا حق. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 آبان1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط بهار |
|
|
چند شب پیش داشتم یه فیلم مزخرف می دیدم که من و از مزخرف بودن غافلگیر کرده بود که تصادفا یک
جمله خوب و درست از فیلم شنیدم اون هم این بود که : کی از حرف راست ناراحت نمیشه؟ دیدم راست می گه . چند وقته دارم با خودم فکر می کنم که چه چیزهایی هست که من سرش ناراحت میشم؟ چه چیزهایی هست که تا یکی شروع می کنه بهش تو هین کردن من نا گهان دستم یخ می کنه و از درون شروع می کنم به حس کردن یک قلیان عجیب که هیچ وقت نمی فهمم که کی این اتفاق می افته؟ وقتی یه دوست قدیمی تمام باورهای من و جلوی چشمم تیر باران می کنه؟ و به ریشم می خنده و میگه هه هه داری تاریخ تمدن اسلامی می خونی کدوم تمدن؟ تمدن یا توحش!!! یا وقتی مادرم با تمام نزدیکی بهم می گه ؟ مگه رقص بده؟ یا دایی جان عزیز که با تمام اعتمادی که بهش داشتم وقتی می خواد من و نقد کنه به بدترین نحو ممکن هرچی راز از من می دونه فاش می کنه که فقط بتونه بگه که حامی حقوف بشره ... یا وقتی می بینم که افراد نزدیک فامیلم ... اما بعد از فکر کردن فهمیدم که خوب از ده باری که توسط افراد ذکر شده تحقیر شدم و از کوره در رفتم یا از خونه زدم بیرون و گریه کردم، نه بارش نباید عصبانی میشدم و به قول امام سجاد(ع) صبوری ، صبوری ..... اما حرف راست اینجاست که من فقط باید محکم بشم. وقتی یه روز از این حرفها و جر و بحث ها می گذره می شینم فکر می کنم و به تمام دوستام و دور بری هام حق می دم و می فهمم که راهمون از هم جدا شده. جز مادرم که بیشتر وقتها حرف راست می زنه و باید در مقابلش بیشتر از اینها صبوری کنم . الان که دارم این رو می نویسم عذاب وجدان می گیرم که اینجوری در موردشون گفتم. اما حقیقت اینه که دلم نمی خواد حتی اگر یکی به تمام باورهام هم جلوی روم توهین کرد بهم بر بخوره خیلی کار سختیه خیــــــــــــــلی . نمی دونم چرا دوست دارم اینجوری بشم شاید هم می خوام روی خودم و کم کنم ، یا شاید هم می خوام بگم می تونم... شاید هم عصبانی نشدن رو یه تکلیف می دونم که به گردنم هست . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- wall-E این انیمیشن یا بهتر بگیم پویانمایی بسیار زیبا من و به شدت تحت تاثیر خودش قرار داد . اعتراف می کنم که سینمای هالیوود باید فیلم سازی رو تعطیل کنه و و فقط انیمیشن بسازه. درباره الی کاندید اسکار شده و این موضوع واقعا باعث خوشحالیم شد. گوش علی فیاضی صدا کنه که هیچ فیلم ایرانی رو قبول نداشت کلا هیچ چیز ایران رو قبول نداشت نمی دونم چطور توی ایران زندگی می کرد .اون وقتها که حال و هوام یه جور دیگه بود چقدر کیف می کردم از اینکه پا میشه این همه راه می ره دبی کنسرت Mark knopfler ای بابا....
یا حق.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 آبان1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط بهار |
|
|
امروز و روزهای دیگه وقتی توی خیابون راه می رفتم چشمم که به کوه می افتاد نفسم تنگ میشد
هنوز منتظرم که از عمو محمد کلید خونه ییلاقیشون رو بگیرم و یک شب خودم و برسونم اون بالا و نفس بکشم . اون بالا یه چیز دیگه اس. به مامان امروز گفتم زنگ زدی ؟ گفت می زنم فردا.. اما اونجا امکانات نداره . گفتم مامان فقط کلید و بگیر . این روزها بدجوری دلم هوای اون بالا رو کرده دلم هوای یه ذره سادگی کرده ُ یه ذره نماز یه ذره یاد تو یه ذره عاشقی . هر جا می رم مثل مرغ پر کنده دلم سادگی می خواد. دلم نمی خواد فیلمهای بزرگ و معروف ببینم . دلم می خواد یه جوری لباس بپوشم همه بهم بخندن. نمی خوام نگران این باشم که چی بپوشم و چه جوری بپوشم. دیگه دلم نمی خواد کلی وقت تلف کنم واسه کفش خریدن دلم می خواد برم کفش ملی بخرم. دلم نمی خواد به ژستهای روشنفکری این و اون نگاه کنم. از فاست بگم و یادم بره کجام و چی می خوام. دلم می خواد مثل اون موقع ها دنبال گله گوسفندها بدوم و یه بره توی بغلم بگیرم و نازش کنم. دلم نمی خواد برای تو توضیح بدم که چرا نماز می خونم. دلم می خواد ساده باشم. سادگی رو دلم می خواد برم اون بالا یا همین پایین هر جا که هستم نفس بکشم. می دونم که می تونم این یه آرزو نیست. این و می دونم.
دلم برای پرنده هایی که دم نماز صبح توی خونه خدا پر می زنن و از مسجد الحرام بیرون نمی رن تنگ شده. دلم برای تو که رفتی بالاترین نقطه غار حرا نشستی و اصلا حواست به هیچ کس نبود تنگ شده. تو اون بالا داشتی راز و نیاز می کردی من داشتم از پشت سرت حسرت حال و هوات و می خوردم و اشک می ریختم. و... یاد این شعر می افتم... به سوی تو ، به شوق روی تو ،به طرف کوی تو سپیده دم آیم ، مگر تو را جویم بگو کجایی؟!!! بدست تو دادم دل پریشانم فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی...
بگو کجایی؟!!!
یا حق.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط بهار |
|
|
هنوز اونقدر عوض نشدم که بتونم یه مملکت رو عوض کنم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 مهر1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهار |
|
|
بالاخره بعد از ۴ سال پای تلفن صدات و شیندم. هم خیلی عوض شدی هم خیلی هنوز خودت بودی.
نمی دونم... وقتی گوشی رو گذاشتی دم گوش پسرت حس کردم پیر شدی و فهمیدم چقــــــــدر دلم برات تنگ شده. ازم پرسیدی تو ایران چی کار می کنی ؟ این سئوال دقیقا به اندازه سئوال " قرآن و چه کسی نوشته ؟" من و متعجب می کنه . بعد گفتی نمونی اونجا ها . خندیدم . گفتی با ایرانی ازدواج نکن و .... خیلی چیزها گفتی که فهمیدم که درست مثل اون وقتها هنوزخیلی از ایران خوشت نمی یاد . وقتی بهت گفتم دلم برات خیلی تنگ شده گفتی قربانت باز هم فهمیدم که خیلی ... خیلی چی ؟ نمی دونم یاد جلال آل احمد افتادم. شتر مرغ...
یا حق. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 مهر1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط بهار |
|
|
خیلی وقت است که این پرسش در فکر من شکل گرفته و حالا از شما می پرسم:
آیا ما وقعا آدمهای سیاسی هستیم یا اینکه سیاست را به خاطر پرستیژ شخصیتیش دنبال می کنیم؟ خوب! می تونم بگم که آره آدمهای زیادی رو اطراف خودم دیدم که تاریخ زیاد خونده بودن یا به قول خودشون (تاریخ رو جویده بودن) و بســــــــــــــــــیار هم در امر سیاست آدمهای با اطلاعی بودن اما همیشه یک چیزی در تعامل با این آدمها برای من جاش خالی بوده و اون هم نداشتن تعریف واحد از آزادی بوده. یادم می آید توی اون روزهای پس از انتخابات وقتی با یکی از عزیزترین کسام داشتم چت می کردم بهم پرید و گفت حالا که مملکت ریخته بهم تو اونجا موندی که چی کار کنی ؟ بهم گفت: تو نمی فهمی که اینجا چی داره به سر مردم می یاد و وقتی خواستم که بگم درسته که نیستم ولی می فهمم ، جوری پرخاش کرد که انگار هیچوقت توی ایران نبودم و از ایران نیستم. کمی بعد با خودم فکر کردم که آزادی چیه ما چی می گیم ما چی می خوایم حتی از خودم پرسیدم که چرا وقتی شعارمی نویسیم و با خودمون میاریمش توی تظاهرات با زبان انگلیسی اینکار و می کنیم؟!!! این همون پرستیژه یا اینکه ...؟!!!! نمی دونم... شاید شما بدونید. یا حق. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط بهار |
|
|
مادربزرگ همیشه زیاد پای تلویزیون میشینه خودش می گه مال تنهاییه ولی حتی وقتی ما هم پیشش
هستیم از پای اون جعبه بلند نمیشه. اونهم همش به من قر می زنه که یا پای کامپیوترم یا پای تلفن یا اینکه نیستم یا اگر هم هستم توی اتاقم. خوب البته راست هم می گه... اما مامان پر سر و صداس امکان نداره که توی خونه باشه و کسی نفهمه وقتی هست با لباس باغبونی همیشه مشغول ور رفتن با این گل و سبزه هاس و می گه بیا از اون اتاق بیرون بابا بیا تو هم یه گلی بکار خسته نشدی از اون تکنولوژی؟ خوب البته راست هم می گه... دلش نمی خواد من از ایران برم ولی من دلم می خواد برم . هم دلم می خواد هم نه ! سخته بعد از سه سال دور بودن بخوای به این فکر کنی که استقلالت رو از دست می دی . وقتی بهم گفت که دیگه نمی گذارم بری تنها اون سر دنیا حس خفگی بهم دست داد یکم باهاش بحث هم کردم. ولی بعد یاد اویس قرنی افتادم که بخاطر مادرش تا آخر عمر دیدن بهترین آدم روی زمین نتونست بره و وقتی هم رفت پیغمبر دور بود. بعد خجالت کشیدم. فهمیدم که چقدر راه دارم تا عاشق شدن. حالا وقتی اونجا بودم همش می خواستم اینجا باشم ، حالا که اومدم می خوام انجا باشم . شدم مثل رودخونه که همش پی دریا می گرده. نمی دونم این روزها چرا اینقدر دلم واسه امام حسین تنگ میشه با اینکه هیچوقت ندیدمش ولی دلم براش تنگ میشه. خوابم می بره می بینم که یک عنکبوت سفید پر نور داره می افته روی سرم و بعد فکر می کنم که سوره عنکبوت رو بخونم و خودم خودم و دست می ندازم که این ایرانی ها همه چیز رو به فال نیک می گیرن.
و جمله آخر اینکه : همه عمر سرم و با یک مشت خزعبلات گرم کردم چون فکر می کردم عشق ولی حالا می فهمم که نفهمیدم عشق چی بود . ازت می خوام به حق سر بریدت به حق قامت بر افرشته ابوالفضل که عاشقم کنی . دلم می خواد ذوب بشم. کمکم کن.
یا حق. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قند پارسي لوموند ديپلماتيك رضا زاغچه |
|
RSS
|