تبليغاتX
چليپا
وقتی خدا هست،وقتی من و تو هستیم،خوشبخترینم.مگر من از دنیا چه می خواهم؟!!!
چند روز پیش به بلاگ یک دوست سر زدم.دوستی که خیلی وقت نیست می شناسمش ،

ولی خیلی وقته که به قول خودش می خوانمش...

وقتی که نوشته هاش و خوندم دیدم که هیچ جایی برای نظر دادن باقی نگذاشته دلم گرفت و یاد یه شعر

از سیمین بهبهانی افتادم که فقط یکبار برای دایی خوندمش و یادم نمی ره  چه بغضی کرد....که

عزیز دور خسته بمان که شب سر آید

شکوفه های سیمین ز تیرگی بر آید

عزیز دور غمگین بخوان ترانه ات را

بخوان مگر به گوشم حدیث باور آید

چه سود خواندت را که آن سوی جهانی

شب تو چون سر آید شب من از در آید

ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم

یکی همین که فردا بهار دیگر آید

یکی همین که دانه به ره کنم فشانه

مگر به بام خانه دوتا کبوتر آید

دوتا که بغبغوشان سرود های و هوشان

در این سکوت دلگیر نشاط گستر آید

یکی همین که دستی ز دوستی بگیرم

کز آستین او گل به جای خنجر آید

عزیز دور غمگین در آستین چه داری؟

تو را ز خنجر و گل کدام خوشتر آید!!!

بهانه ماندنم را یکی همین صداقت

فریب گو مبادا که عمر من سر آید...........

البته نمی دونم این تمام شعر هست یا نه ولی شاید گفت آنچه را که باید گفت.

دلم می گیره از اینکه نمی تونم کاری کنم ، نمی تونم دستی ز دوستم بگیرم یا حرفی، سطری براش

بنویسم که کمکی کنه .

دلم می خواد بهش بگم که اگر  دل شکسته شدی، اگر نمی خوای صدامون رو بشنوی دست کم بزار

برات بنویسیم شاید اینجوری عذاب وجدان خودمون کمتر بشه. نزار دلتنگت بمونیم...

 

و باز سخنی از رفیق شبهای خلوتم حمید مصدق،  

سکوت ، نفس رضایت

سکوت، عین قبول است

سکوت، که "در زمینه اشراق اتصال به حق"،

در این زمانه نزول است.

سکوت ، یعنی مرگ.

کجایی ای انسان؟

عصاره عصیان

چگونه مسخ شدی با سکوت خو کردی؟

تو ای فریده هر آفریده،

بر تو چه رفت؟

کز آفریده خود

از خدای بی همتا

به لابه مرگ مفاجاه آرزو کردی؟

--------------------------------------------------------------

فقط اونی که دوستت داره و دوستش داری می تونه زندگیت و به آتش بکشه...

این جمله ات رو هیچوقت فراموش نمی کنم .

به جز آتش زدن راهی به این خرمن نمی بینم ...

امیدوارم یکبار دیگه همه چیز و مرور کنی و با دانه های خرمن سوخته خرمنی نو بنا کنی.

 

 

امیدوارم دوستم در تصمیمش تجدید نظر کنه.

یاحق.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

روزها است که از نوشتن فرار می کنم. شاید برای اینه که خیلی وقته  گله کردن دیگه برام یک عادت

نیست.

یکبار یکی اومد اینجا نوشت : بهار احساس می کنم مردم شده اند برات یه دغدغه و اون روز بود که

فهمیدم دارم ناله می کنم و سکوت کردم و با این مردم دوست شدم.

بابا همیشه می گفت: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو و  برای هزارمین بار توی دلم گفتم:

"خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو"

بعد هم نمی دونم چرا این جمله اومد توی ذهنم  که :

من همیشه جلوت سکوت کردم چون ازت می ترسیدم  و همیشه یه فریاد نا تموم توی وجودم بود

و همیشه سر مامان این غریو سکوت رو  خالی می کردم چون من و به طرزی زننده به چالش 

می کشید.

بعضی وقتها احساس می کردم که از جفتشون به حد مرگ متنفرم . یه روز به خودم اومدم و دیدم...

دارم توی منجلابی فرو می رم که اسمش خانواده از هم پاشیده بود.

تحقیر شدم ، خودم خودم و کمتر از اون چیزی که بودم دیدم اما همچنان ازشون متنفر بودم.

تو همیشه من و توی عمل انجام شده گذاشتی  جوری که احساس می کردم ...:

اون حسی که از خودت به من می دادی مثل یه بچه ایی بود که در میان فوجی از آدمهای جور و واجور

دست در دست پدرش راه می ره  و یک لحظه به خودش می یاد می بینه خبری از پدر نیست و رها شده

بعد گریه کنان اونقدر می ره  و می ره  اونقدر زیر دست و پا لگد میشه بعد می بینه پدر یه گوشه ایی

ایستاده داره بستنی نوش جان می کنه..............

این بود که هیچ وقت نتونستم براتون اون ارزشی رو که ازم انتظارش رو دارین قائل بشم.

خودتون سالها من و سر لج انداختین مگه اون روزهایی که توی سر و کله هم می کوبیدین من و

در نظرتون آوردین؟

نه! مگه اون موقعها که هر بلایی خواستین سر من و زندگی من آوردین به من فکر کردین . من اون روزها

اونقدر کوچیک بودم که حتی نمی دونستم چطور باید اعتراض کنم. همیشه هم منت مادر سر من بود

که بخاطر تو ایستادم...

حالا هم راحت می شینی می گی ما تورو نابود کردیم.

این موقع ها که میشه با بند بند وجودم فرهاد و درک می کنم.

 دیگه بسه نمی خوام هرچی می گم تبدیل به ناله بشه....

دیشب سینه ام خیلی سنگینی می کرد ... توی یه اتاق تاریک سر سجاده نماز  تنها کاریکه از دستم

بر می اومد اشک زلال ریختن بود. یاد  این آیه قرآن افتادم که می گه: خداوند در احوال هیچ قومی

تغییر ایجاد نکند ، مگر آن قوم در احوال خود تغییر ایجاد کند... خیلی آرومتر شدم چون خیلی وقتها این کار

و کردم اما هنوز کم بود.

به یاد ابا عبدالله افتادم دست چپم و روی سینم گذاشتم و اینقدر اسمش و گفتم تا خوابم برد.

که اگر دین ندارید ، آزاده باشید .

من می دونم که اگر تا آخر عمرتون هم تمام تقصیر های زندگیتون رو گردن هم بندازین باز هم خسته

نمی شین اما من از این  خوشحالم که این یه کار و نکردم . دوران دنبال خطا کار گشتن توی زندگی من

خیلی وقته به پایان رسیده.... اما این و بدونین که قسمت اعظم عمرم صرف پاک کردن گندهایی

شد که شما بهش زدین.

 

یکی دیروز بهم گفت بهت ایمان دارم و فکر کردم خدا رو شکر یکی بعد از خودم پیدا شد که به صداقتم

نخنده.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاد تو می افتم که یه روز بهم گفتی : هیچ کس نفهمیه من و نفهمید و چقدر اون روز بغض گلوم و گرفت وقتی

فهمیدم که من هم جزو همان هایی هستم که نفهمیدمت.

 به نجمه امشب گفتم : دلم می خواد داد بزنم من حتما باید داد بزنم وگرنه خفه می شم و بعد یادم افتاد

که به خودم قول داده بودم به همه چیز بخندم و چقدر زود این قول رو یادم می ره ....

به خودم گفتم : حالا اگر خفه بشی چی میشه؟

من که همیشه وقتی کسی ناراحت بود بهم زنگ می زد بهش می گفتم به اونهایی فکر کن که توی

خیابون خوابیدن   ... الان باز به خودم می گم من با دنیا قهر نیستم و خوشحالم که ضعیف نیستم،

اما باز حس گم شدن بهم دست داده...

کمکم کن معبودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

یا حق.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

نمی دونم که این و بنویسم یا نه؟

ولی یکم خسته ام . فقط یکم. یکم دلتنگم فقط یکم.

یکم من و به خودت بیشتر نزدیک کن فقط یکم که هیچ چیز جز رضایت تو برام مهم نیست.

 

معبود من.

 

یا حق.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

معبود من تو تنها  کسی هستی که هرگز از پشت خنجر نمی زنی...

 

حسبنا الله و نعم الوکیل ُ نعم المولی و نعم النصیر...

 

یا حق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

دارم بر می گردم دلم برای شهر کوچکم تنگ شده.
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

و " استنلی " جهانگرد به نسبت انسان دوست انگلیسی ، وقتی با این بشارت ا از کنگو

به وطن بازگشت، در "منچستر"جشن ها گرفتند و دعاها کردند. آخر سالی سه متر پارچه برای یک

پیراهن که زنان و مردان کنگو بپوشند و متمدن بشوند و در مراسم کلیسایی شرکت کنند مساوی

میشد با سالی ۳۲۰ میلیون یارد پارچه ی کارخانه های منچستر و می دانیم که پیش قراول استعمار

مبلغ مسیحیت نیز بود.

 

جلال آل احمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

به یاد افغانستان عزیزم که مردمش هم از ایرانی کشید ، همی از خودی و هم از بیگانه.

و این هم شعری از خواننده معروف تاجیک منیژه که صدایش همدم تنهائیم بود در روزهای غربت.

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

کوچ کردند دسته دسته آشنایان، عندلیبان

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

گریه ها شد جای شادی ، شادی هر خانه ماتم

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

کوک کردند مطربان هم سیم ماتم کوک ماتم

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

عاشق از آوازه دیدار می ترسد

پنجه ی خنیاگران از دار می ترسد

شه سوار از جاده هموار می ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

ساعت ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتظار بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد

تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید

خفته در خوابی نجنبید

کوچ کردند دسته دسته آشنایان ، عندلیبان

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

وای از قومی که با دشمن همی سازد

آبرو در خدمت ظالم چه می بازد

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

دست ظالم را ببین بر ما چه می تازد

اعدام کودکان در شهر و هر برزن

او به شلاق و به دارش وه چه می نازد

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد ، عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم ، هیچکس گوشی ندارد

بازا تاکاروان رفته باز آید

بازا تا دلبران ناز ناز آید

بازا تا مطرب وآهنگ وساز آید

با گل افشانان نگار دلنواز آید

بازا تا بر در حافظ سر اندازیم

گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم

 

سرزمین من خسته خسته از جفایی     سرزمین من دردمند بی دوایی

ای داد....

یا حق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

نه... این تمام توان من نیست می دونم

این تمام صبر من، تلاش من، محبت من نیست.

این تمام عشق من و آرامشم نیست می دونم .

میشه که خیلی از این عاشق تر، مهربان تر بود ولی.... گفتنش برام سخته.

هزار ساله ره است از تو تا مسلمانی     هزار سال دگر تا بحد انسانی

اگر تو سلسله عشق را بجنبانی        درون طاس فلک مهره را بغلطانی

اگر ز نقش و زنقاش باشدت خبری        سمند فکر به بالای عرش بررانی

.....

یا حق.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

دیروز تولد تو بود و من داشتم فکر می کردم که بیست و سوم آبان امروز یا فردا و فهمیدم که دیروز بود.

خوشحالم یکسالی رسید   که من روز تولدت و فراموش کنم.

دلم نمی خواست بهت زنگ بزنم نه اینکه فکر کنی ازت بدم می یاد ، نه اینکه فکر کنی می خوام انتقام

بگیرم نه اینکه... کلا فکری بکنی یا نکنی دیگه مهم نیست.

چیزی که مهمه اینه که دیگه قادر نیستم ببینمت. خیلی با خودم کلنجار رفتم، خیلی سعی کردم خودم

راضی کنم که بیام ببینمت اما نتونستم. نمی تونم.

حیف که باید رازداری رو تمرین کرد وگر نه خیلی چیزها هست که دلم می خواست بتونم اینجا بنویسم.

همه نا محرم ها می یان اینجا و به دست نوشته های من یه سری می زنن جز تو.

یاد حمید مصدق می افتم :راستی شعر مرا می خوانی؟

و.... گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

 ای بابا ...

یا حق.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

این واقعیتی است که میان ما آدمها کسی رازدار نیست و به قول سعدی:

ای سلیم  آب ز سر چشمه ببند که چو پر شد نتوان بستن جوی

آدمهایی بودن که می رفتن سر چاه داد می کشیدن

آدمهایی بودن که هر چقدر هم زیر شکنجه داغون می شدند دم نمی زدند.

چرا راه دور بریم  همین چند دهه پیش هم مردم از امروز  خیلی رازدارتر بودن ، وقتی حرفت و به کسی

می زدی خیالت راحت بود که فردا داستانت و از هر دهنی نمی شنوی .

اگر اعتماد به خدا هست پس چرا نیاز به درد و دل هست؟ چون ما همیشه می خواستیم که یکی رو

با چشمهامون ببینم بعد بهش اعتماد کنیم.البته محیط خانوادگی و اجتماعی هم به این مسیله دامن

می زنه .

ولی من هنوز فکر می کنم که بیشتر باید این دهان را بند کرد خیلی بیشتر از اینها.

 ای سلیم آب ز سر چشمه ببند که چو پر شد نتوان بستن جوی.

خدایا کمک کن که بتونیم رازدار باشیم.

 

یا حق.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  |